تبليغاتX
پاییز دلتنگی
اگرتمام دردهای زمین رانردبان کنی...بازهم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد......!!!
گریه ... گریه ...

دوست دارم الآن فقط تو رو کنارم داشته باشم

تنها کسی که از غصه هام غصه می خوره

آره

دوباره روزای تلخ به زندگیم برگشتن

و من مثل قدیما

با شعرهای تلخ قافیه هامو تقسیم می کنم

که شاید دردامو کمتر حس کنم

کاش می تونستم بهت بگم که چقدر دوست دارم

تو برام با ارزش ترین انسان تو دنیایی

دنیایی که هیچی توش نیست

از اولشم چیزی توش نبود

تنها کسی که جرات کرد توش بمونه تو بودی

پس تو براش همه چیزی

برای قلب کوچیکم که دیگه جا واسه هیچ کس نداره

دوست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 9:56 PM  توسط سارا  | 

گـاه گاهـی دل من می گیرد

 

بـیـشـتر وقـت غروب

 

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

 

من وضـو خواهم سـاخـت

 

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

 

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد

 

چقدر دلم هوایت را می کند

 

حالا که دگر هوایم را نداری...!

 

پ ن۱:این نوشته تقدیم به برادر عزیزم که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

 

پ ن ۲:توی این روزای ماه رمضون سر سفره افطار و سحرتون ما رو هم دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 4:17 PM  توسط سارا  | 

 

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

حالا که با هم شدیم چرا انقدر بدخلقی میکنم؟؟؟نمیدانم

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شوی …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 3:35 PM  توسط سارا  | 

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

دوستت دارم …

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 10:30 PM  توسط سارا  | 

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کند

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد پرواز کنم

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت ...

کاش می شد

در میان هجوم بی رحمانه ی درد خودم را پیدا کنم

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد

به گوشه ای پناه می برم

کاش این بار هم کسی اشکهایم را نبیند

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 8:45 PM  توسط سارا  | 

گاه دلتنگ میشوم.
                          
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها.
                    گوشه ای مینشینم.
            و حسرت ها را میشمارم .
  و باختن ها را.
         و صدای شکستن ها را.
               و وجدانم را محاکمه میکنم.

                     من کدامین قلب را شکستم؟
                      کدامین امید را نا امید کردم؟
                            کدامین احساس را له کردم؟
                                کدامین خواهش را نشنیدم؟
                                    و به کدام دلتنگی خندیدم؟
                                            که اینچنین دلتنگم
...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 5:59 PM  توسط سارا  | 

خدايا

دلم هواي ديروز را کرده.

هواي روزهاي کودکي را.

دلم ميخواهد مثل ديروز قاصدکي بردارم

آرزوهايم را به دستش بسپارم تا براي تو بياورد.

دلم ميخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرين کنم

الفباي زندگي را

ميخواهم خط خطي کنم تمام آن روزهايي که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم ميخواهد اين بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشي تان هر چه

ميخواهيد بکشيد

اين بار تنها و تنها نردباني بکشم به سوي تو

دلم ميخواهد اين بار اگر گلي را ديدم

آن را نچينم

دلم ميخواهد ...

مي شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستي خدا!

دلم فردا هواي امروز را مي کند؟

+ نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389ساعت 7:35 PM  توسط سارا  | 

این روزهای خزان دیده دلم را با برگ های زرد دلتنگی تو آذین  می بندم

امروز روز تولد تو بود ...هست و اینجا همیشه اتاق توست اتاق عشق

 و به قدوم روزبه دنیا آمدنت باد و باران را صدا زده ام که تو در آسمان متولد شده ای

 حس می کنم قرن هاست متولد شده ام

 که زیبایی این روز قشنگ پاییزی را با مهر و ماه برایت جشن بگیرم

...چه قدر زود زود دلتنگت می شوم مهربانم

 همیشه دوست میدارمت

همه جا بوی تو پیچیده و چقدر خوب است زیرا اینگونه میتوانم غم دوری را بهتر تحمل کنم

و صدای گر یه های دلتنگی ام را...

آه چه قدر دلم آغوش ترا می طلبد....

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 5:37 PM  توسط سارا  | 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 3:9 PM  توسط سارا  | 

چندیست که ازحال تو ای پاره ی جان بی خبرم!

چندیست که شب ، یاد تو شد هم سفرم !

چندیست که جان،

درپِی تو کوی به کوی......

گشته دنیا و کنون......

غرق گرداب خیالت، شبهی بی نفسم !....

 

شام آخرشده این لحظه ی بی تو بودن

چندیست که روزم سیه و بی رخ تو دربه درم

 

چندیست که شب، بی نفست رفته زپیش....

چندیست سحر ، بی رخ تو رفته ز پس......

 

ومن اینجا شده ام غرق جنون .....

ومن اینجا شده ام گیج سراب.....

 

درپی ت کوی به کوی.....

برگ برگ ِ غم افسانه ی لیلی خواندم

 

پابه پای مجنون؛.......

همه صحرای جنون را گشتم

 

ولی افسوس ! همه افسانه ست......

امشب اینجا ......

به جز از نقش رخت ، نیست برم......

دل من.....

گشته صحرای غم و غصه ی تو

دیده ام .....

شده دریای پر از غصه فُرقت  تو......

 

چندوقتیست که از حال تو ای پاره ی جان بی خبرم

روزگاریست زمن دورشدی

ای همیشه به برم !.....

ای درونم مخفی !.....

ای زمن از خود من پیداتر.....

به لب شعر تربناک شبم......

 

چندروزیست صدایت نشده گوشنواز......

ای تو موسیقی شعر جانم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 8:58 PM  توسط سارا  | 

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست

خدا آن جا نیست

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبیست که برای تو می تپد.

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد.

خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست

در جمع عزیزترین هایت است.

خدا در دستی است که به یاری می گیری.

در قلبی است که شاد می کنی.

در لبخندی است که به لب می نشانی.

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست

لابلای کتاب های کهنه نیست،

این قدر نگرد.

گشتنت زمانیست که هدر می دهی.

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

خدا در عطر خوش نان است.

آن جاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی.

خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی.

آن جاست که عهد می بندی و عمل می کنی.

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسان ها نگرد

آن جا نیست.

او جایی است که همه شادند

جایی است که قلب  شکسته ای نمانده.

در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش

و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش

و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا

قویترین است و کاملترین

همه چیز را می داند

آخر او پدر من است.

خدا را در غم جستجو نکن

در کنج خاک گرفته، آن چه که سال ها روایت کرده اند، نگرد، آن جا نیست.

 خدا را جای دگر باید جستجو کنی.

جوانمردهایی که با پای پیاده می روند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت.

خدا نزدیک تر از آنست که فکر می کنیم.

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته.

در قلبیست که برای تو می تپد.

در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.

خدا اینجاست همسفر مهربان من...

همین جا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 1:9 PM  توسط سارا  | 

ای باران عشق!.......

ببار!......

بی امان ببار!......

بر دل کویری من بی امان ببار!......

بگذار این جان عطشان ، سیراب از بوسه باران تو گردد

بگذار زخم کهنه دل التیام یابد

ببار، بی امان ببار!......

وتن خشک و عریان عاشقی ام را ،

پر کن از وسوسه های عاشقی......

سیراب از حس قشنگ عاشقی .....

جان خواب آلودم را با شبنم عشق بیدارکن....

وبگذار با تو زندگی آغاز کنم

روح وروان تفتیده ام ، تشنه لب ،

درپی تو دوان ،  

 دشت به دشت و کران تا کران، بارش مهربانی تو را جستجو می کند

جوانه عشق این دشت عطشان، بی محابا تو را می طلبد

برای متولد شدن دلدادگی......

برای رویش گل امید.....

ببار!.......

بی امان ببار !.......

وجان تب دارم را چون خاکی باران خورده،

پر کن از عطر خوش عاشقی......

تا وجود عطشناکم ، مست حضورتو گردد

ببار!.....بی امان ببار !......

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 10:19 PM  توسط سارا  | 

 

تا بحال حرفهایم را با لبهای نگاهم بازگو میکردم ولی حال میخواهم با زبان قلم برایت سخن بگویم....

تا بار دیگر ثابت کنم لحظه به لحظه زندگی ام تورا فریاد میزند .حال آمده ام با اشکهایم با تو سخن بگویم.

با دانه های شفاف عشق که از اعماق جانم جاری میشوند...

صفحات دفتر آشنایی اما هر روز با عطر جدیدی از عشق ورق می خورد و من مانده ام که آیا...

که آیا خواهم توانست بار عشق را به مقصد برسانم یا نه...؟؟؟؟

دوست دارم تو در کنار من بهترین لحظه ها را تجربه کنی.دوست دارم در کنار من مملو از عشق باشی

مملو از عطر امید..

شبها که بی حضور تو ،خاطرات مشترکمان را با دیدگانی اشکبار مرور میکنم...

تصویر چشمانی را می بینم که مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اندو من برای استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم کشید...

 زندگی ام : در این شب  مهتابی که می دانم دلتنگ عطر بارانی...اشکهایم را تقدیم قلب دریاییت میکنم

اما نه...میدانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می

آید فریاد می زنم:

                                            دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 9:15 AM  توسط سارا  | 

انسان چیزی جز گفته هایش نیست..نوشتنم از زمانی آغاز شد که کلمه آمد ،کلمه تو بودی ،بی هیچ تردیدی...
و آغاز زمان پیوند بود ،میان همه آن چیز ها که مشترک اند و نیستند..نوشتن تنها بهانه به یادگار گذاشتن بود ، و هست ، و خواهد بود...
می نویسم ،می نویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد،با تو از حادثه ها خواهم گفت،گریه این گریه اگر بگذارد...
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را،تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی،تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی،به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را،تا تو از خواب مرا به با تـــو بودن ببری،تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی،تا مرا باز به دیدار خود من ببری،می نویسم... می نویسم از تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 5:21 PM  توسط سارا  | 

               بهانه این همه دلدادگی چیست؟

بهانه ام ، چشمان گیرا ونافذ توست که تا انتهای جانم رخنه کرده......

بهانه ام ، دستان پرحرارت ومهربان توست که گرما بخش جسم یخ زده من است......

بهانه ام ، بوسه باران نگاه توست ،درتاریکی شب عاشقی ودلدادگی.....

چون تو روح و آرامش جانمی.....                 

چون نسیم خوش عطربهارانی......

باتو فصلی دیگرم.....

باتو در رویشم.......

رویش جوانه های پرطراوت احساس و شادابی.....

باتو در اوجم....

                      اوج ........

 

بهانه ام ، .......

          نمی دانم !.....

فقط این را می دانم که بی بهانه ،یا ، بابهانه ......

                                                                         دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 6:24 PM  توسط سارا  | 

اگر می دانستی که چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی که لحظه های حضورت، تیک تاک ساعت زمان زندگی از کار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را که زیر پلکهای پراز اشکم پنهان است حس می کردی

اگر می دانستی که صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حکایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میکردی

اگر می دانستی که طنین ناز صدایت ، فصل فصل کتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می کند ، آنگاه تمام اشکهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازکت معنا می شود

اگر می دانستی که قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی که چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس کردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می کردی و می دانستی که چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی که حتی با وجود بودنت و حس کردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی که یک دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشک می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی کسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تکرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـار من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 11:42 AM  توسط سارا  | 

تو همراه با قاصدک عشقت با نسیم آرام، بیصدا به سویم آمدی و زندگی ام را غرق شور و شادی کردی. عزیزم نمیگذارم بادهای تند زندگی، قاصدکم را از قلبم جدا کند. من غزل شعر زندگی ام را برای تو مینویسم. عزیزترینم قایقی زیبا از عشق تو ساختم و دریاها را گذشتم تا به شهر چشمانت رسیدم. وقتی به شهر چشمانت رسیدم دیدم شهر نیست یک دنیاست دنیای چشمانت. تو تنها آرامش قلبم هستی. چشمانت به من زندگی کردن را یاد داد. من با تو هستم ای همه ی زندگیم. عزیزم من تنها در پناه عشق تو احساس وجود می کنم. آیا می دانستی که تمام آرزوهایم تویی دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 5:24 PM  توسط سارا  | 

ذوق و شوق را از من سلب کردند و گفتند :

زنده ای

دقایق را به من ارزانی داشتند و گفتند :

زندگی کن

نفس کشیدن را به حکم بودن ، به حکم زندگی در نهادم نهادینه کردند ..

زندگی را به حکم خاطره در دقایقم جاری ساختند ...

خاطراتم را با لحظه ها و جوهر وجودم در خاطرم ماندگار ساختند

و کنون بار بر آنند که با هر تلنگر آنها را از من بستانند...

چه افسوس بزرگ و چه زجر کشنده ای است ...

زندگی بدون خاطره به حکم بودن ...

نه به حکم زیبا  زیستن !
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 9:31 PM  توسط سارا  | 

بگذار صادقانه بگویم عزیز من!

دیروز دستی بر قلب و دست دیگر... به سمت آسمان داشتم .نگاه می کردم به خدا و از دلتنگی ام گفتم.

صدایش زدم و  داد کشیدم... گریه کردم...

دیروز... من...

صدای ترک برداشتنم را می شنیدم از درون  و لیلا ی دیگر شدنم را به چشم نظاره می کردم!

من ....باتو  به خدای خویش نزدیکترم مهربان!

همراه تو  و شانه به شانه ات با تو...

حتی از خودم به خودم نزدیکتر..

دیروز باران نیامد!

اما دیدم که فرشته ها برایم  گریه می کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 10:55 PM  توسط سارا  | 

باد برگ های پاییزی را  می برد و دل پر غم درختان را سبک می کند. بهار را به انها وعده می دهد... این است که دل می کنند و خود را به دست باد میسپارند!باد انها را می برد ... این ور و ان ور...

 اما من چی؟

غم ها در دلم سنگینی می کند و  هیچ بادی هم انها را نمی برد.خسته شدم از دستشان... میدانید  یک جای کار ما ادم ها ایراد دارد .نمی دانم چرا غم ها در جان ما جا خوش می کنند و می مانند تا اخر عمر هر کاری می کنی دو باره می ایند ...انگار نه انگار خدا می داند دلم ارام نمی گیرد. می خواهم ارام باشم نمی خواهم پاییزی باشم می خواهم دوباره به انتظار بهار بمانم اما انگار  بهاری در کار نیست

چرا؟         نمیدانم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 12:44 PM  توسط سارا  |